برگ خزان
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها پاییز
هوا گرم بود خیلی!آنچنان که لپهای پسرک گل انداخته بود.داشت می دوید.یک دویست تومانی مچاله شده هم تو مشتش بود.آفتاب سوزان تابستان جوب های خیابان را لب تشنه کرده بود.پسرک تند می دوید حتی از موش داخل جوب تندتر.موش دوید.به سوراخش که رسید پرید داخل تا دیگر آفتاب گرمایش را بر او نریزد.دمپایی ها رمق دویدن نداشتند.پیاده رو شده بود مثل کوره و دمپایی نمانده بود چیزی که آب شود.با این حال پسرک می دوید.چقدر در این روز گرمایی بقالی دور از خانه افتاده بود.بقال سایبان مغازه اش را کشیده بود.تا وسط های پیاده رو می آمد.پسرک وقتی رسید به بقالی پرید هوا تا نوک موهای سرش بگیرد به دالبرهای دور سایبان.سایبان چند رنگ بود.مثل رنگین کمان.مثل بستنی چند رنگ.مثل صورت پسرک سرخ بود و مثل دم موش قهوه ای.بازهم رنگ داشت...زیاد! نفس نفس می زد.داخل دهنش گویی کویر بود خشک و زمخت.زبان چرخاند و بزاق را پخش کرد لای دندان های با فاصله اش.یکی در میان افتاده بودند.دهنش کچلی گرفته بود.پیر مرد بقال گفت:((دِ جون بکن دیگه!چی میخوای؟)) پسرک تکه کاغذ چماله شده ای گذاشت رو پیشخوان:((دو تا بستنی یخی!)) خ را انگار گفت ق!آب دهانش پرید تو گلو.پیر مرد هولش کرد بیچاره را.پیر مرد را انگار اخمو زاییده بودند.پسرک هیچ گاه خنده ندید از او.((دو قلو؟))دوست نداشت جواب پیر مرد را بدهد.برای همین کله اش را خیلی سریع انداخت پایین و دوباره آورد بالا.((زبونتو موش خورده بچُه؟!)) مشمای بستنی ها را گرفت و دوید دوباره مثل آمدنش نه شاید هم تند تر کانه پیر مرد بقال دنبالش می کرد با یک جفت ابروی در هم گره خورده و چشمهای ریز و گود رفته و مثل کورها... از بقالی دور شد خیلی زود ولی باز می دوید.موهایش از عرق نوچ بودند مثل آبنبات.تو بقالی که سرش را خارانده بود موهایش به هم ریخته بودند و چون نوچ بودند همان طور مانده بود.شده بود شبیه سرخ پوست ها! دانه ی عرق لرزان و چندش آور سرازیر شده بود از زیر خط ریش نداشته اش تا زیر غبغب.جایش هم مانده بود.سیاه و دراز.حتما وقتی می رسید خانه دختر خاله مسخره اش می کرد.کلی به ریختش می خندید.با این حال پسرک عین خیالش نبود.او فقط بی امان می دوید.و مشمای بستنی ها توی هوا غلت می خورد و غلت می خورد و پش پش صدا می کرد. به خانه که رسید با پا محکم کوبید به در و در چهار طاق باز شد.دوید.این بار آرام تر ولی.کنار حوض مستطیلی بستنی ها را گذاشت کنار دستش و قبل از اینکه دختر خاله او را ببیند سرش را فرو برد در عکس آسمانی که در حوض افتاده بود.مادر داشت گوشه حیاط تو آشپزخانه با خاله پچ پچ می کرد.آب حوض از موهایش می چکید.موهایش دیگر نوچ نبود و صورتش تمیز شده بود.اما هنوز لپ ها سرخ بودند.مثل توت فرنگی.مشما را برداشت و رفت تو اتاق.دختر خاله گوشه ای نشسته بود.بساط خاله بازی اش پهن بود و زیر لب عروسک قشنگ من می خواند.پسرک گفت((سمیه بیا بستنی بخوریم!)) دختر خاله سمیه گفت((اِِاِاِ...!چه زود برگشتی!)) پسر خاله داشت آستینش را می کشید رو تری صورتش وقتی که گفت((خـب دویدم!)) ((آره از صورتت معلومه.))و بعد خیلی ریز و نخودی خندید.موقع خندیدن دست راستش را گرفته بود جلوی دهانش. پسرخاله گفت((نه اصلا معلوم نیست!اینا آبه.فکر کردی عرقه؟صورتمو شستم...)) ((علی لپُات شده مثل در قابلمه من...)) علی نگاه کرد به در قابلمه که چقدر قرمز بود. سمیه میان خنده ها گفت((پس چرا یکی؟)) پسرک آن مشتی که مشما را باهاش گرفته بود بالا آورد و تنها یک بستنی دید.گفت((اَاَاَه...پیر مرد مزخرف!می دونم از قصد اینجوری کرده.میخوای تو بخور...من نمی خوام!)) سمیه گفت((مگه دوقلو نیس؟خــب یه قلش باسه من یه قلش باسه تو)) علی خندید.سریع روکش بستنی یخی را باز کرد و بعدبستنی را دوتاش کرد.رفت نشست کنار سمیه و گفت((بیا!)) صدای لیسیدن بستنی اتاق را برداشته بود.خنده هم می کردند.علی از بقال می گفت برای سمیه.اینکه یک بار زده شیشه نوشابه هایش را شکانده و از آن به بعد با او لج افتاده.می گفت دوست دارد یک بار دیگر این کار را بکند و بدود آنور خیابان به ریش پیر مرد بخندد.این را که گفت سمیه دیگر نخندید((خیلی بدی علی!گناه داره پیرمرد...)) علی خجالتی گفت((ببخشید!ولی آخه دیدی که؟یکی کم گذاشته بود.شوته!)) و سرش را انداخت پایین. صدای خنده ی سمیه را که شنید سرش را بالا آورد و او هم خندید.بستنی ها را که نه،نصفه بستنی ها را این بار پر صداتر می لیسیدند.به هم نگاه می کردند و علی به خنده او و او به خنده علی می خندید.انگار عروسک سمیه هم داشت با آنها می خندید.انگار قابلمه ها قهقهه می زدند و از شادی به هوا می پریدند.چیزی از بستنی نمانده بود ولی انگار او هم داشت می خندید.خنده هایش شیرین بود مثل خودش! دیگر سمیه دستش را جلوی دهانش نمی گرفت.شاید یادش می رفت.به هر حال علی دندان های سفید و کوچک او را دید.شاید سال دیگر سمیه هم مثل علی کچلی می گرفت... کم کم خورشید به درخت آسمان داشت می رسید و می افتاد.بقال هم حتما سایبانش را جمع کرده بود.شاید هم علی وقتی کنار سمیه می نشست تیزی آفتاب را حس نمی کرد... از مادرش شنیده بود سال ها پیش که شبی می آیند دسته ای از هم نوعانت و تو را می برند به همان جا که دوست می داری.همان شبی که می خواهی آنها بیایند. پرنده هر شب آرزو می کرد آمدن دسته ی پرندگان هم نوعش را و تکیه می داد به چمدانش.داخل چمدان تنها یک چیز بود و آن هم هیچ چیز نبود.در واقع چمدان پر بود از خالی! او فقط می خواست از آنجا برود.از آسمان آنجا از لانه اش از درختی که داشت از دانه هایی که برایش می پاشیدند خسته بود.آنجا که مادر نوید می داد حتما بهتر بود. برای همین هر شب می ایستاد و رو به آسمان میکرد.می خواست هر چه زودتر دسته پرندگان بیایند و با آنها از آنجا برود.اما نمی فهمید چرا از راه نمی رسند!چرا خواسته هایش اجابت نمی شوند! شاید اصلا چیزی که مادر گفته بود حقیقت نداشت.ولی مادر هیچ گاه دروغ نمی گفت. روزها شب می شد شب ها روز می شد و هیچ گاه پرنده دسته پرندگان را ندید.تا که شبی امانش برید و دلش شکست.همچنان که به آسمان می نگریست از لابه لای شاخه ها نگاهش را خیره خیره دوخت به ستاره ای که آن دور دورها می درخشید.ستاره ای که شاید سالها پیش مرده بود.پرنده با التماس نگاهش به ستاره گفت:دیر است.بگو بیایند!...ولی جوابی نشنید... آنقدر به ستاره نگاه کرد تا دانه ی اشک از گوشه چشمش سرازیر شد.حتی به هق هق هم افتاد.طوری که درخت ها و شاخه هایشان،لانه ها و صاحبانشان همه از خواب پریدند و زیر لب گفتند:دیوانه امشب هم بیدار مانده! پرنده خسته بود...خیلی!چندین شب بود که خواب نداشت.پاهایش سست شد.افتاد و همان طور که به چمدانش تکیه داده بود خوابش برد... صبح فردا که برخاست همه چیز فرق داشت.آنجا که مادر می گفت بهتر بود... وقتی به دنیا آمد نفهمیدم شبیه کیست؟ به نظرم شبیه پدر بود یا شبیه مادر یا شبیه من...نمی دانم.اصلا انگار صورت نداشت. با این حال میان شیشه الکل زیبا می نمود.مثل یک فرشته...مثل یک نوزاد کوچک دوست داشتنی... یادت باشد به مادر بگویی که دیگر روزه هایم را کامل می گیرم.که دیگر دستش را خوانده ام. یادت باشد ازش بپرسی یاد دارد نو رمضان هایم را؟آن روز را که بهش گفتم می خواهم روزه بگیرم؟آن روز را که بچه بودم؟ بگو که دیگر می دانم چیزی به عنوان روزه کله گنجشکی وجود ندارد. وچقدر من آن روز با آن کله گنجشکی تو دبستان میان لقمه ها و هُرت هُرت آب خوردن های بچه ها حس رضایت داشتم.بگو یادم هست که گفتی نکند پز روزه ات را بدهی... یادت باشد به مادر بگویی که هنوز سحری فریادم را در می آورد.اگر دیدی او را سلام برسان و بپرس یاد دارد آن وقت ها را؟ به او می گفتم:((مامان تو رو خدا من را برای سحر بیدار کن.به خدا روزه نمی گیرم فقط صدام کن.))بعد صبح سرش داد می کشیدم که چرا صدایم نکردی؟ می دانم که صدا می کردی.الان هم صدا می کند زنگ آلارم گوشی،من را ولی خب بیشتر اوقات بی سحری می گیرم. اگر دیدی دارد می خندد این را بگو تا دیگر چروکی بر لبش نماند.بگو یادش می آید آن روز را که زورکی راضی اش کردم یکی از همان کله گنجشکی ها را بگیرم و بعد من را در آشپزخانه دید که دارم قایمکی آب می خورم؟ آن لحظه چیزی نگفت ولی دم افطاری گفت:((البته اگر آدم یادش برود روزه است و چیزی بخورد اشکال ندارد...)) آن روز من یادم بود روزه ام خودت هم می دانی.دیروز هم یادم بود. اگر دیدی پریشان و ناراحت است این را نگو.نمی خواهم غصه من را بخورد.یادم می آید یک دروغ گفتم و تا شب با من حرف نزد.سخت بود برایم که حرف نمی زد.همین شد که دیگر دروغ نگفتم.حتی وقتی رمضان آن سال هم گذشت. قسم ات می دهم به مقدسات که نگویی این روز ها مثل ریگ دروغ می گویم. یادت باشد بگویی دنیا آنطور که با تو می گذشت بعد از تو نگذشت.رنگ روزه ها رنگ نمازها حتی رنگ شله زرد ها تغییر کرد خلاصه خدا اگر دیدی او را بگو...بگو دلم برای آن وقت ها تنگ است.خیلی هم تنگ است... قاصدک گوشه ای افتاده بود.معلوم بود قاصد خبری نیست تا در هوا چرخ بخورد و چرخ بخورد.برش داشتم و گذاشتمش کف دستم بعد مشتم را بستم تا برای من باشد.ایستادم زیر آسمان و ماموریت قاصدک را نیت کردم:خدایا!بهترین ها و شاد ترین روزها را برایم در این دنیا رقم بزن... آخ اگر قاصدک ماموریتش را درست انجام دهد چه می شود...! دستم را آوردم بالا.خیلی آرام طوری که نرمه های قاصدک زخمی نشوند مشتم را باز کردم...قاصدک نبود که نبود که نبود... نمی دانم شاید ماموریتش سنگین بود... برگرد.کجایی قاصدک؟تورا به خدا برگرد عوضش می کنم.برگرد...کجایی؟ اَه!چقدر تو رحیمی.چرا یک بار اخم نمی کنی؟انگارقسم خورده فقط مهربانی کند. راهم نده!یکبار هم که شده راهم نده به این ماه.مثل اینکه یادت رفته رمضان های قبل را.یادت رفته عهد های جور و واجور را.گریه های شبانه را الهی العفو گفتن های پر از اشک را... می بینی؟کف دستانم را می بینی که پاک پاک است؟هیچ چیز ندارم.نه آبرو نه انسانیت نه مردانگی...مثل سال های قبل برایت فقط دسته گل هایی که به آب داده ام را آورده ام. آری درست است من همانم.شب های قدر من بودم که گفتم دروغ نمی گویم.من بودم که گفتم تهمت نمی زنم.من بودم که گفتم غیبت نمی کنم.من بودم که گفتم دل مردم را شاد می کنم من بودم که گفتم فلان من بودم که گفتم بهمان...اَاَاَه پس چرا حرفی نمی زنی؟بگو که راهم نمی دهی بگو که تو خطا کاری..... می خواهی چه کار کنی؟مهربانیت را به رخم بکشی؟دوباره مرا به ماهت دعوت کنی و بعد ببخشی هر چه بدی کردم را؟ بس است دیگر.داری دیوانه ام می کنی.می گویم بد کرده ام لبخند می زنی می گویم پیمان شکنی کرده ام نازم می کنی... تازه فهمیده ام مجازات هایت را.عذاب هایی که در کتاب آسمانی ازشان حرف می زنی همین لبخند های کفر درار است.بس است دیگر بیش از این شکنجه ام نده.تک تک سلول هایم را نوازش هایت به درد می آورند.از خجالت تمام اندامم ذوب می شوند و تو همین طور می خندی. بس است دیگر......!در این ماه یا جای من است یا جای تو. تو که هستی پس بهتر است من واردش نشوم..........! امروز انقلاب بودم و از جلوی هر مغازه کتاب فروشی که رد می شدم چیزی جز حسرت عایدم نمی شد.پرفروش ترین های هفته از پشت ویترین مثل آهنربا آدم را می کشاند طرف خودش و من فقط مجبور بودم نگاه کنم.دلم میخواست همه شان را بخرم همه شان را بخوانم همه شان را نقد کنم.مثلا خیلی دوست داشتم کتاب رضا کیانیان را بخوانم یا آن که نویسنده اش شرق آسیایی بود-امان از این شرق آسیایی ها با این که یک اثر دیگر هم ازش خوانده ام باز اسمش را فراموش کردم-یا آن کتابی که مجموعه ای از اشعار و عکس های برتر غرب بود و... این که مجبور بودم دست خودم نبود.آدم درونم که همیشه با او در صحبتم می گفت البته قبل از اینکه بگوید زد پس کله ام و گفت:اول این کتاب ها که گوشه اتاقت تلنبار کرده ای رابخوان اینها پیشکشت... راست می گفت بنده خدا.چند تای آن ها را خوانده ام و چند تای دیگری هم با قی مانده که عهد کرده ام تا تمام نشده اند کتابی نخرم.راستش من نمی دانم یه اشتباه یا یه کار درستی که کردم تقریبا بیشتر کتاب هایی که می خواستم را از نمایشگاه گرفتم.شاید اشتباهم این بلایی بود که امروز سرم آمد و حسرتی که بر دلم ماند و کار درستم این بود که کتاب ها را با ده درصد تخفیف گرفتم.شاید بهتر باشد آدم تا یک کتابی را تمام نکرده کتاب دیگری نخرد تا هم حق آن کتاب را به خوبی ادا کند هم بی هیچ حسرت کشنده ای راحت و آسوده وارد فروشگاه شود و مثل افراد جنتلمن کتاب مورد علاقه اش را انتخاب کند و پولش را با صندوق دار حساب کند و در حالی که لبخند رضایت بخشی به لب دارد آنجا را ترک کند.این طوری دیگر مثل من منتظر نمی نشیند کتاب های کنار اتاق تمام شوند بعد به فکر خریدن سری جدید بیافتد.هان؟نظرت چیه؟ ولی ولی ولی امان از این قیمت ها و ارزش ها که هیچ گاه نزولی حرکت نمی کنند.شکر خدا همیشه سیر صعودی را حفظ می کنند و به پیشرفتشان ادامه می دهند.چند هفته پیش کتاب هشت کتاب سهراب را قیمت کردم پنج هزار تومان.امروز انقلاب به فروشنده گفتم آقا هشت کتاب چند؟گفت شش هزار تومان.گفتم من پنج هزار تومان قیمت کرده بودم.طرف گفت:حدود یکی دو ماه پیش من چهار هزار تومان هم فروختم... هشت کتاب تنها چیزی بود که می توانست مرا جلوی آدم درونم در بیاورد و این جرات را بدهد که وارد مغازه شوم.کتابی که در نمایشگاه تا رسیدیم ناشر گفت تمام کرده و برو شش ماه دیگر بیا... امروز به این نتیجه رسیدم که کار من در نمایشگاه بهترین کار ممکن بوده است.کاش زود تر میر سیدم و هشت کتاب را هم می خریدم.بااین اوصاف بیشتر از سه هزار تومان برایش نمی دادم.حالا با این جیب خالی و قیمت فضایی کی توان خریدن هشت کتاب دارد تو هم دلت خوش است...! -این را آدم درونم گفت تا مرا راضی کند از فروشگاه خارج شوم- وقتی پسر کوچولو وارد اتبوس شد پیر مرد خیلی سریع برخاست.جایش را به پسرکوچولو داد و میله را سفت چسبید.بعد در دلش گفت:هنوز هم جوانم... سپس لبخند زد و سعی کرد رو درد پاهایش بایستد... زن به هن و هن افتاده بود.چشم هایش دودو می زد.اولین کوچه ای که سر راهش بود را پیچید.کوچه دراز بود و تاریک. سر کوچه نوشته بود"بن بست اول" این روزها همه از مهدی می گویند:رادیو،تلویزیون،مردم... این روزها همه از مهدی می نویسند:رو پرچم ها،تو وبلاگ ها... چه خبر شده؟کیست این مرد که همه از او دم می زنند؟ کجاست؟چه شکلی است؟ ...نکند...نه او نیست.ولی...ولی اگر همان باشد چی؟ واااااای پاک فراموش کرده بودم وجودت را.بگذار ببینم آخرین باری که برای ظهورت دعا کردم کی بود؟روز عاشورا؟شب های قدر؟نیمه شعبان پارسال؟نیمه شعبان سال قبلش؟کی بود؟؟؟؟تو را به خدا جوابم را بده.بگو ببینم از کی فراموشت کرده ام؟چند وقت است منتظرت نیستم؟چندبار دلت را شکسته ام؟ آه مهدی!بد این زندگی لعنتی مشغولم کرده.فریاد ها در گلویم گره خرده وگرنه داد می زدم:کمک...منجی مرا نجات ده که دمی دیگر بی تو خواهم مرد! ابا صالح!زندگیم همچون پیچکی خشکیده است که گرمای دستانت را می طلبد.بکش دست نوازش و بساز برایم آسایش با حضورت. من در این غمخانه فراموش کرده ام تو را نکند تو مرا از یاد بری که غم می بردم. تو غایبی چون خدا دوست نداشت دردانه اش چشم بخورد. آقاجان!این شب ها دود اسپند کورم می کند.بیا! گرچه نمی بینمت... ماه به کمال گراییده بی خبر از اینکه باید بساط برچیند و جا را برای شما خالی کند. آه یوسف زهرا! کی ماه شب های ما می گردی؟ زندگی را بدون تو سال هاست که تجربه کرده ایم.بس است دیگر این عذاب.تو از خدایت فرجت را طلب کن ای مهربان امام! مرا ببین! مرا بشنو! گرچه از یاد بردمت... تو مرا ببخش تو به من لبخند بزن که دلم تنها به لبخند شیرینت گرم است...







| Design By : Night Skin |


